ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

161

معجم البلدان ( فارسى )

پارچه‌هاى پنبه‌اى كلفت مىبافند و به ديگر شهرها مىبرند . گروهى از دانشمندان و زيركان بدانجا نسبت دارند مانند : بو الحسن على پسر رشيد پسر احمد پسر محمد پسر حسين حربوى « 1 » . از بو الوقت شجرى ( سكّزى » برشنود . وى بغداد را بديد و در آن بزيست و وكالت ناصر لدين « 2 » الله بو العباس احمد المستضئ را داشت . او خوش خط و پيرو بو عبد الله ابن مقله بود . بسيار نوشت كه مردى كتابدوست بود و به بغداد در 18 شوال 605 درگذشت و در باب حرب به خاك شد . حرث [ ح و ح ] با ثاى سه نقطه در پايان : اگر آن را با فتح حا بخوانيم به معنى كشتزار و دارائى است و اگر به ضم حا بخوانند واژه‌اى نو ساخته است . نام جايگاهى در بخشهاى مدينه است . قيس بن خطيم چنين مىسرايد : فلمّا هبطنا الحرث قال أميرنا * حرام علينا الخمر ما لم نضارب فسامحه منّا رجال أعزّة * فما رجعوا أحلّت لشارب « 3 » و نيز گويد : و كأنهم ، بالحرث اذ يعلوهم * غنم يغبّطها غواة شروب « 4 » حرث « 5 » [ ح ر ] به وزن عمر و ظفر مىتواند كج خوانى حارث به معنى كاسب باشد . بو بكر محمد بن حسن بن دريد از سكن پسر سعيد جرموزى از محمد بن عباد از هشام بن محمد كلبى از پدرش نقل آرد كه : ذو حرث حميرى كه ابو عبد كلال مثّوب ذو حرث باشد ، از خاندان سلطنت بود . او ذو حرث پسر حارث پسر مالك پسر قيدان پسر حجر پسر ذورعين است و نامش يريم پسر زيد پسر سهل پسر عمر پسر قيس پسر معاويه پسر جشم پسر عبد شمس پسر وايل پسر غوث پسر جيدان پسر فطن پسر عريب پسر زهير پسر ايمن پسر هميسع پسر حمير است كه بود . او مالك هيچ چيز نبود . و بر وثاب ننشست و مصير نپوشيد . [ 236 ] وثاب به معنى تخت و مصير به زبان حميرى به معنى تاج است . او جهانگرد بود و دو گرگ شكارى يمنى با خود مىداشت كه با ايشان بر ديگران مىتاخت ، او مىخورد و مىخورانيد ، به روزگارى كه به درون يمن بود بر شهرى خوش هوا يورش برد كه باغهاى بسيار پر نخل و درختان درهم پيچيده داشت . پس به ياران دستور داد تا فرود آمدند ، و چنين گفت كه اين سرزمين ارزش بسيار دارد و من بدان علاقه‌مند هستم كه آب بسيار و باغ فراوان دارد . پيرامون آن باز است و بخشهاى فراوان دارد ، ليكن كسى را در آن نمىيابم و من نمىتوانم آرام بمانم تا دليل متروك بودن آن را ، با بسيار شكارى كه دارد بدانم . پس به شكارچيانش دستور داد سگها و بازها را به اطراف بفرستند . پس سگان به دنبال آهوان افتادند و چيزى نگذشت كه بازگشتند و سگها به گرد تير اندازان شكارچى مىگشتند و بازها نيز چنان مىكردند ، و چون به شكارى بر مىخوردند فرود مىآمدند و بر درختان مىنشستند . اين منظره او را شگفت زده كرد پس ياران به او گفتند : تو از لعنت كردن « 6 » خوددارى كردى ، و اين سرزمين از آن غير آدميان است . پس بيا تا از اين سرزمين برويم . ليكن او لجبازى كرد و بايستاد و به خدايانش سوگند خورد كه از اينجا نخواهم رفت تا رمز آن برايم آشكار شود ، يا در همينجا بميرم . پس به همين حالت بماندند تا بامداد شد . بامدادان ياران به او گفتند تو از خواندن نفرين نامه خوددارى كردى . ما زمزمه سوگند تو را بشنيديم ، جان ما فداى جان تو است . اجازت بده تا اين سرزمين را بگرديم تا آنچه را كه تو مىخواهى بدانى دريابيم . پس او دستور داد مردان نيرومند در سه گروه دسته بندى شوند و به سه سو بروند و دستور داد كه چون شب فرا رسد آتش روشن كنند ، پس رو به خاوران برفت و چون بازگشت شب شده بود و جائى ديده نمىشد چون بامداد شد همان كار روز پيشين را از سرگرفت

--> ( 1 ) . ش . ش : 1963 ، نقل از شذرات 5 : 17 . ( 2 ) . خليفهء 34 عباسى ( 552 - 575 - 622 ) . ( 3 ) . چون به « حرث » فرود آمديم امير ما گفت خمر بر ما حرام است مگر با او شركت كنيم . پس برخى از ما با او سازش كردند و چيزى نگذشت كه ميخوارگى مجاز شد . ( 4 ) . گوئى در « حرث » گوسفندانى هستند . . . . ( 5 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 34 ، جهانگير ص 75 ، مراد ج ، ص 38 ، تقويم بو الفداء - آيتى : كوه حرث ص 98 - 99 . ( 6 ) . در باور عوام تا كنون نيز جايگاه متروك مانده را « جن زده » دانند ، و به هنگام رفتن به درون آنجا شيطان را لعنت فرستند ، ايشان برآنند كه اگر لعن نكنند دچار كابوس خواهند شد .